بهمن
۱۸
۱۳۹۱

سبک زندگی!

سبک زندگی!Reviewed by مهندس طلبه on Feb 6Rating:

کارشان شده دعواهای سیاسی!

آری!میدانم که فراموشت کرده اند!

میدانم!

میدانم!

آری!همگان فراموش کاریم،که این دعواهای سیاسی چه بر سر قلبت می آورد!

وای بر ما جاهلان!که فراموش کرده ایم که تو نیز قلبی داری إی مولای ما!

میدانیم که در این زمانه قلبت سنگین شده است،میدانیم!

میدانیم که یادمان رفته است که مشکل اصلیمان غیبتت هست نه دعواهای سیاسی !میدانیم!

ولی چه کنیم!که جاهلانیم در این میدان!

ببخش برما إی مولایمان!که جاهلانیم…

 

صبح ساعت نه از خواب بیدار میشه،بعد یه آبی به سروصورت میزنه. و به «بو» (Bo،اسم سگش) سلام میکنه.و صبحونه رو به همراه «بو» میخوره!

سپس راهی دانشگاه میشه.حسابی اضطراب داره و نگرانه امتحانه.

میدونه استاد خیلی سخت گیره و اگه نمرش کم بشه بیچارست.چون شغل آیندش وابسته به نمره این درسشه!

میرسه دانشگاه، و دم در سوزان(دوست دخترش) رو میبینه! کمی با هم خوش و بش میکنن ،ولی اصلا حال و حوصله نداره ،چون همش نگران امتحانه!

سوزان به یه قهوه دعوتش میکنه ،اونم قبول میکنه.چون میدونه باعث میشه کمتر به امتحان فکر کنه و سرحال تر بشه.چون تا صبح بیدار بوده!

نیم ساعتی با سوزان حرف میزنه.و ناگهان ساعت رو نگاه میکنه و میفهمه حسابی دیرش شده.زودی به سمت جلسه امتحان میره!

و برگه امتحانی رو میگره و شروع به نوشتن میکنه.تقریبا سوالات براش آشنا میزنه.جز یکی دوتا سوال.

هر چی سر این دوتا سوال وای میسه چیزی به ذهنش نمیرسه.

خیلی آرزو داشت که کمی سرش رو بر میگردوند و از ورق نفر بغلی جواب این دوتا سوال رو میدید،ولی میدونست که تقلب همان و اخراج از دانشگاه همان.

بعد از یک ساعت و نیم ،زمان امتحان به پایان میرسه و از جلسه میاد بیرون.

خیلی خسته شده.چون برای این امتحان یک هفته شبانه روز زحمت کشیده.واسه همین میخواد یه حال اساسی بکنه.زودی به جان (یکی از دوستاش) زنگ میزنه تا برنامه پارتی امشب رو باهاش هماهنگ کنه…

 

صبح ساعت ۵ صبح بیدار میشه.آروم بدون اینکه کسی رو بیدار کنه میره وضو میگیره.

توی اتاق کناری، چند رکعتی نماز شب میخونه و با خدای خودش راز و نیاز میکنه.

همیشه عادت کرده یادش باشه یه سربازه.سربازیه که در جبهه های مختلف میجنگه.امروز توی دانشگاه.فردا سر کار و…

براش مهم نیست کجا باشه،همیشه دنبال وظیفشه،و چون امروز وظیفش ایجاب میکنه در دانشگاه درس میخواند و جهاد میکند.

آری.امروز نیز عملیاتی دیگر دارد،و امتحانی دیگر!زیرا میداند امتحان دانشگاه هم عملیاتی است که باید خوب به پایان برساند.چون رزمنده است!

بعد از نماز و عبادات، صبحانه ای برای خانواده درست میکند و باز میداند که کمک به مادر چه اجر و پاداشی در نزد فرمانده دارد.

ساعت شش شروع به نرمش های صبحگاهی میکند،تا در میدانِ رزمِ جهادِ اکبر بدنی سالم و صحیح داشته باشد.

سپس بعد از خوردن صبحانه به همراه خانواده، راهی جهادی دیگر میشود و امتحانی دیگر!

بند کفش را محکم میبندد ،گویا که سربازی است! زیرا هیچ گاه به خود به چشم یک دانشجو نگاه نکرده است.

از خداوند متعال اذن میگیرد تا در این عملیات کمکش کند.از ۱۴ معصوم اذن میگیرد،از علمدار کرب و بلا اذن میگیرد،از شهدا اذن میگیرد و راهی عملیات میشود…

قدم ها را محکم برمیدارد و به سوی دانشگاه رهسپار میشود.

در هر قدم ذکری زیر لب زمزمه میکند،لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم

آری،میداند که این ذکر را نیز مولایش حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام در روز عاشورا بارها و بارها در جنگ زمزمه کرده است.پس او نیز زمزمه میکند…

به دانشگاه میرسد.اصلا اضطراب و نگرانی حس نمیکند.آرام و مهربان به دوستانش سلام میکند.

بعد از کمی خوش و بش با دوستان، به طرف امتحان رهسپار میشود.

هیچ کدام از دوستانش سر جلسه نزدیکش نمیشینند،زیرا که میدانند او نه تقلب میکند و نه تقلب میرساند.او بارها به آنها گفته است که مدرکی که با تقلب کسب شود برای مولایش هیچ ارزشی ندارد!

امتحان را با توسل و رمز یا زهرا سلام الله علیها آغاز میکند،و مطمئن مینویسد و میداند که خداوند در هیچ عملیاتی تنهایش نگذاشته است.

بعد از یک ساعت و نیم از جلسه امتحانی بیرون میرود.محکم و شادمان به سمت خانه میرود.

خدا را شاکر است که این عملیات با موفقیت به پایان رسید و میداند که عملیات های دیگری در راه است.

پس با اقتدار به سمت خانه قدم برمیدارد….

 

شاید از خودتون میپرسید سبک زندگی چیه؟سبک زندگی اینه که انتخاب کنید فرد اول در جامعه هستید یا فرد دوم؟یا گاهی فرد اول و گاهی فرد دوم!

این بحث ادامه دارد ان شاالله ماشاالله…

یا علی مددی

—————————————-

سلام به تمامی دوستان

امری نیست جز اینکه ،بگم دلم بدجوری از بعضی دوستان سایت گرفته.دوستانی که،بماند…

التماس دعا

یا علی مددی

مهندس طلبه

۹۱/۱۱/۱۸

      مطالب مرتبط

درباره نویسنده:

من متولد شهر مقدس تهرانم! پدرم پزشک و مادرم استاد دانشگاه هستند و خودم هم در مقطع کارشناسی رشته کامپیوتر(Computer) گرایش نرم افزار (Software) تحصیل کردم. بعد از اتمام لیسانس به عللی مسیر زندگیم عوض شد و تصمیم گرفتم دانشگاه رها کنم و دیگه ادامه تحصیل ندم و بیام حوزه...

۹۰ دیدگاه + فرستادن دیدگاه