مرداد
۱۱
۱۳۹۱

فرشته!

فرشته!Reviewed by مهندس طلبه on Aug 1Rating:

در لحظاتی که سرگردانم در میان عظمت الهی!در کویر سوزان!و داغ!در این ماه زیبای خدایی!

ای کویر!ای نشانه ای از عظمت الهی! امروز قصد دارم برای تو قلم بزنم!آری!

برای تو قلم میزنم ای نشانه عظمت الهی!

مردمانی در تو خشکی و گرما را میجویند!ولی من! در تو عظمت و بزرگی خدا را!

چقدر بزرگ و با عظمتی ای کویر!

آنقدر بزرگ و با عظمتی که نوشته های حقیرم در میان عظمتت گم است!

إی کویر این چند خط را برای تو مینگارم!ای نشانه خدا…

 

سلام بر تک تک صاحبان حقیقیه وبلاگ!بر خود خود خود شما!

درینگ درینگ،درینگ درینگ

مادر دختر خانوم:سلام،بفرمایید

مادر طلبه:سلام،ببخشید برای امر خیر مزاحمتون شدم

مادر دختر خانوم:بفرمایید چه امری!

مادر طلبه:برای خواستگاری از دخترخانومتون!برای پسرم!

مادر دختر خانوم:بله،در خدمتم. کار پسرتون چی هست؟چند سالشونه؟ و…

مادر طلبه: پسرم طلبه هستند و …در همین حین مادر دختر خانوم وسط صحبت مادر طلبه میپره و میگه: ببخشید ما دختر به طلبه نمیدیم!

خب مادرای طلبه خیلی با این صحنه مواجه میشن!خوب و بدش باشه واسه بعدا!کلا یه صحنه تکراریه براشون!مثل بعضی از کارتون های صداوسیما که از بچگی تا پیری برامون تکرار میکنند!

میگذره !میگذره !میگذره ! تا بعد از کلی این در و اون در زدن! یه خونواده شیر پاک خورده توی مرحله تلفنی طلبه رو رد نمیکنند و میذارن یه جلسه بیان خواستگاری!

خب این تازه راند اول بود!

بزن بریم راند دوم!دریگ!

راند دوم!

حالا موقع صحبت دخترخانوم و پسر طلبه هست!بعد از سوالای تکراری که توی مجلس صحبت هر دختر پسری هست!طلبه میرسه سراغ اصل مطلب!و اونم بیان شرایط زندگی طلبگی!

اولش از شرایط سخت زندگی با طلبه به دختر خانوم میگه!

طلبه:خب !با عرض پوزش جسارتا شما از شرایط زندگیه طلبه خبر دارید؟

دختر خانوم:بله!تا حدودی!

(در همین حین پسر طلبه  یه نفس راحتی میکشه و زیر لب آروم زمزمه میکنه و میگه:خداروشکر که با زندگی طلبه تا حدودی اشناست!پس کارم راحت شد!ولی دلش آروم نمیشه و برای محکم کاری بازم یه کمی از شرایط زندگی طلبه بیان میکنه!)

طلبه:خب خداروشکر که آشنایی دارید!پس خب میدونید که شغل اصلی طلبه درس خوندنه و طلبه باید از صبح تا شب سرش توی کتاب و درس و بحث باشه!

دختر خانوم(که یه کوچولو چشاش گرد شده! ولی خودش رو کنترل میکنه و به روی خودش نمیاره و ادامه میده) :خب چند سال باید سرش توی درس و بحث باشه؟

طلبه:خب اگه خدا عنایت کنند و آقا امام زمان عج اجازه بدن تا آخر عمر!

دختر خانوم(با کمال تعجب!) :یعنی میخواهید تا آخر عمر درس بخونید!

طلبه:بله!دیگه!

(دختر خانوم یکمی میره توی فکر ولی باز خودش رو کنترل میکنه!)

طلبه:در مورد بحث مالی هم باید یه نکاتی درباره زندگی طلبگی بهتون عرض کنم!همون جور که اشراف دارید !طلبه ها خیلی شهریه نمیگرن و در زمانی که درس میخونن باید با همین شهریه اندکِ طلبگی بسازن! در حقیقت زندگی با این شهریه اندک سختی های خودش رو داره و باید یه جوری با سختی هاش کنار اومد!راستش رو بخواهید دیگه از بریز و بپاش و خرج های اضافی باید صرف نظر کرد و خرج های اصلی هم با قناعت باید انجام داد!در حقیقت با این شرایط میتونید زندگی کنید وگرنه زندگی با این شهریه اندک جور در نمیاد!

دختر خانوم(که حسابی حرصش گرفته از حرفای طلبه و زیر لب زمزمه میکنه که:خب بگو باید بمیرم و تمام!):راستش نمیدونم!باید بهش فکر کنم!

طلبه:فکر خوبیه!بهش فکر کنید! ولی چند تا نکته دیگه هم هست که بد نیست در این زمان بهش فکر کنید !برای مثال وقتی که معمم میشم!خب خودتون از شرایط سخت معمم شدن خبر دارید!آیا با شرایطش و اذیتاش میتونید کنار بیایید؟! درباره محدودیت های یک طلبه و همسرش چطور؟واستون سخت نیست؟!

دختر خانوم:سکوت

طلبه(واسه این که سکوت رو بشکنه! ادامه میده!) :خب عجله ای نیست!بد نیست به این موضوعات  فکر کنید و در جلسات بعد جوابتون رو بهم بفرمایید…

خب بیچاره این طلبه!خبر نداره دیگه جلسه بعدی در کار نیست!و آخرین باریه که روی صندلی های اون خونه میشینه! و فردای همین روز مامان طلبه  با جواب ننننننننننننه صریح مامان دختر خانوم مواجه میشه!

خب حالا هی خونه این دختر برو !خونه اون دختر برو !اونقدر این سیکل تکرار میشه و میشه و میشه که همه خونواده طلبه ریغشون[۱] در میاد!میپرسی چرا! از بس این ور و اون ور میرن!

خب!ولی چون همون طلبه هم خدایی داره !بعد مدتی زیاد!شاید چند سال ! بالاخره یک دختر فداکار پیدا میشه!و این مرحله رو هم قبول میکنه!

خداروشکر!میریم راند سوم!درینگ!

و اما راند سوم!

جلسه بله برون!

خب!خیلی ها تا این راند به سلامت میان ولی در این راند گیم أوت (Game Out) میشن.چرا که توی این مرحله بیشتر طلبه با خونواده دختر طرفه نه خود دختر!واسه همین تا این مرحله اگه به صورت معجزه دختری با شرایط پسر کنار اومده! دیگه توی راند سوم باید خونواده دختر با شرایط پسر کنار بیان! که خیلی ها هم توی این راند کنار نمیاد!مثلا:

بابای دختر خانوم:چییییییییی فقط ۱۴ سکه میخواین مهر دخترم کنید!عمرا!اصلا صحبتش رو نکنید!

بابای دختر خانوم:چییییییییی میخوای یه عمر دخترم رو ببری توی زیرزمین اجاره ای زندگی کنی!عمرا!اصلا صحبتش رو نکنید!

بابای دختر خانوم:چییییییییی میخوای مرتب بری تبلیغ!عمرا!اصلا صبحتش رو نکیند!

خلاصه طلبه با هزاران چییییییییییی! و عمرا! های بابای دختر خانوم مواجه میشه!و در این راند نیز به شکست مواجه میشه!

خب !داری از خودت میپرسی آخر این قصه چی شد!واست میگم!دو دقیقه صبرِ لَ [۲]!

خب بعد از مدتی مدید که طلبه از هر دری ناامید شده!

همه درها براش بسته شده!

دیگه امیدی نداره!

خسته!

تنها!

طرد از همه جا!

در این هنگام! نوری عجیب میبینه! آره!عجیب!اونقدر عجیب که با چشمش نمیتونه درست اون رو ببینه! دقت میکنه!با سختی میبینه! آره!خودشه!یه فرشته!

یه فرشتست! فرشته ایه که همه راندها را تک تک پشت سر گذاشته و پیِِ همه سختی ها رو به تنش مالیده و آماده همراهی با یک طلبه شده!

نه یک روز!نه دو روز!بلکه یک عمر!

این فرشته زمینی نیست!گویا از آسمان ها آمده! تا او نیز مانند یک طلبه در جهادی سخت و نفس گیر شرکت کند!و پا به پای طلبه جهاد کند!البته نه جهادی اصغر!که لیاقتش کمتر از جهاد اکبر نبوده و نیست!

آری او یک فرشته است…

همه شما رو به خدای هم سران فرشته میسپارم

یا علی مددی

————————————————

پاورقی:

سلام علیکم و رحمه الله بر رفقای همیشگی خوتم!

خب چند تا نکته!اول توضیحات شماره یک و دوم متن

[۱]خب این لغت «ریغ» را واسه این بکار بردم!چون که توی یکی از صحبت های حاج آقا مجتهدی شنیدم که ایشون فرمودند :فلان چیز ریغو هست!

پس صدای اعتراضات بلند نشده!و نگن در شأن طلبه نیست کلمه ریغ رو بکار ببره!

[۲] منظورم از صبر لَ همون صبر کن به ترکی هست! ساختار نوشتاری دقیقش رو نمیدونستم و حدودی نوشتم!دوستان اگه کسی اطلاع دقیقی داره بفرماید تا درستش کنم!باتشکر

دیما امر خاصی نیست جز

التماس دعا

یا علی مددی

مهندس طلبه

۹۱/۰۵/۱۱

      مطالب مرتبط

درباره نویسنده:

من متولد شهر مقدس تهرانم! پدرم پزشک و مادرم استاد دانشگاه هستند و خودم هم در مقطع کارشناسی رشته کامپیوتر(Computer) گرایش نرم افزار (Software) تحصیل کردم. بعد از اتمام لیسانس به عللی مسیر زندگیم عوض شد و تصمیم گرفتم دانشگاه رها کنم و دیگه ادامه تحصیل ندم و بیام حوزه...

۱۲۳ دیدگاه + فرستادن دیدگاه